از وقتی رسیدم ب احساس دلتنگی و گرفتگی خاصی بهم دست داده که علتشو نمیدونم ... معمولا خ.نه ادم باید حس دلگرمی و خوبی رو بده اما انگار این بار دل من جای دیگه ای بود که علتشو نمیدونم
وقتی رفتم رو ترازو 75 کیلو شده بودم و افتضاح تر از این نمیشه و شروع کردم به سرزنش کردن خودم که چرا دارم با دستای خودم زحمتایی که تو دوسال کشیدم رو به باد میدم و وقتی 75 رو دیدم دستام لرزید
چند وقتیم هست که کف پای چپم داغ میشه و شروع به سوزش میکنه و درد معدم از طرف دیگخ واقعا خوبو ازم گرفته و داره ازار دهنده میشه همش امیدم به خدا بوده که سرطان باشه و بالاخره من بی هیچ تلاشی با این دنیا خیلی خوشنود خداحافظی میکنم و از شر همه چیزایی که ازارم میده خلاص میشم
ص دم رفتن بهم گفت موهاتم کوتاه کن و قراره همین کارو بکنم و موهامو یکدست کنم و شاید پایینشو مشکی کردم شایدم نه چون وقتی م با اتوی مو افتاد به جونم و به زور صافشون کرد همه گفتن که تو اصلا به خودت نمیرسی و فلان و ازین حرفا و منم بهشون گفتم حوصلشو ندارم
م داره از پانسیون میره و من نمیدونم باید چه حسی نسبت به این قضیه داشتم ناراحتی یا خوشحالی یا هر 2؟ ناراحتیم برای اینه که ص تنها میشه و دوستشو از دست میده و حرفاشو نمیدونم به کی میگه و درد و دل میکنه حتی همین الانشم با م حرف نزده هنوز و این منو نگران میکنه
اصلا همین الان که دارم اینو مینویسم دلم خیلی خیلی برا ص تنگ شده با اینکه کلا یک روزه که ندیدمش
احساس میکنم پ از وقتی با م و اکیپشون جفت و جور شده دیگه زیاد با من نیست و دور شده و این برام خوشایند نیست ... احساس کردم ازم استفاده شده و بعدش خودشو جمع و جور کرد تا قیل اینکه من این مضوع رو به روش نیاوردم . بعد یک هفته نبودنم طوری رفتار کرد انگار هیچ چیز فرقی نکرده
سفرنامم خیلی طولانی و جالب انگیزه منتظر یک وقتمناسبم تا برم سراغ نوشتنش
D for diet...ما را در سایت D for diet دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 201