E for Emotions

خرید بک لینک

احساس غریبی دارم و خب طبیعیه الان میخوام علتش رو بگم.

نمیدئنم از کجا باید شروع کنم قبلا از اشناییم با ت نوشته بودم و خب از این به بعد ع مینویسمش بگذریم .

روزی که ع برام اسنپ گرفت اولین پیامی که بهم داد تو واتس این بود که مشخصات راننده رو فرستاد و منم گفتم باهاش یه گپی بزنم و باهاش صحبت کنم احساس خوبی به این قضیه داشتم و بعد یه سری صحبتا که عید تنهاست و اینا گفت که مامانش برمیگرده شهرستان و خونه تنهاست اینجا بود که یه سری چیزا احساس کردم داره بهم نخ میده.

من زمانی که داشتم باهاش چت میکردم خونه ض بودم و روز بعد به ب پرواز داشت و برمیگشت خونه به شوخی ازش پرسیدم این بابا الان داره به من پیشنهاد مکان میده ایا که اونم تایید کرد و زدیم زیر خنده ولی خب در حد شوخی بود.

صحبتمون با ع ادامه پیدا کرد و احساس کردم میخواد یه چیزایی از زیر زبونم بکشه بیرون! بعدش ازم پرسید که ایا تا حالا یک ل / ز بهم پیشنهاد داده یا نه که خب منم راستش رو گفتم نه .بعدش بهم گفت اون شب ر بهش گفته بود که رو من کراش داره و خب من پشمام ریخت ولی هی کنجکاویم بیشتر و بیشتر میشد.

بعدش که اعتراف کرد بهم علاقه داره و خب من هم متقابلا بهش گفتم که ازش خوشم میاد بهش حس مثبتی دارم.بحثمون کشید به جاهای باریک که گفت از زیر زبون ر چیزای کشیده بیرون و بهم گفت جدی تئ پرده داری!؟؟

من احساس کردم یک سطل اب یخ رو سرم خالی کردند و نمیدونستم چه احساسی داشته باشم عصبانی؟ ناراحت؟ سردرگم؟ دیگه جوتبشو ندادم ضحی گفت جای من بلاکش میکردم و از اکیپ لفت میدادم . اما یه صدایی درونم میگفت دست نگه دارم و صبر کنم مه تو این زمینه خیلی کمکم کرد تا خوب فکر کنم وو چشمامو باز کنم بهم یاد داد صبور باشم و بچه گانه فکر نکنم . خیلی خیلی حالم بد بود و گریه کردم از ضحی ارام بخشش رو گرفتم و خوردم .

صبحش واقعا احساس پوچی بهم دست داده بود و واقعا نمیدونستم به چی پناه ببرم بعدشم که برگشتم پانسیون زنیکه بی وجدان گفت جمع کنم و برم .

منم تو اون هوای افتضاح و بارون گوشیم سوخت یه پانسیون جدید پیدا کردم و شروع کردم به اسباب کشی.

با ع صحبت کردیم سعی کردم فاصلم رو باهاش یه کم حفظ کنم چون احساس ترس کردم بعد اون حرفش احساس این رو داشتم که یه خاطر س // ک//س بهم نزدیک شده و برام قابل درک نبود.

اما شبی که به دلیل پیدا نکردن اسنپ مجبور شدم خونه مح و ر بمونم به هم دیگه یک قدم نزدیک تر شدیم و میک لاو داشتیم چون اولین بوسمو تجربه کردم و اون با اینکه میخواست جلوتر بیاد من بهش اجازه ندادم چون روی خط قرمزم پا گذاشت با اون پیامش و من همچنان ترمیم نشده بود ذهنم.

روز ها گذشت و گذشت و ما بعد اینکه همچنان سوالاتی تئ ذهنمون بود روزا رو سپری میکردیم تا اینکه احساس کردم چیزی این وسط درست نیست قبلا بار ها صحبت کرده بودیم و موقعی که برگشتم خونه پیام دادم و گفتم تصمیمم برای ادامه این رابطه محکمه هستی یا نه! اون گفت من از روز اول بهت گفته بودم و ای داستانا معیاراشو بهم گفت و ازم خواست هیچ حریم شخصی بینمون نباشه و احساس میکرد رابطمون کمی کمرنگ شده!

بهم گفت داری از من چیزایی رو پنهان میکنی و نمیخوای بهم بگی که این حرفش تو من تنش ایجاد کرد!

بهش 30 تا دقیقا پیام دادم و از خودم گفتم سین زد بعدشکم چنددن بار انلاین شد و هیچ پیامی نداد که باعث شد حالم بد بشه چئن کسی که این همه مشتاق بود تا باهاش درباره خودم بگم حالا که گفتم هیچ واکنشی نشون نداد نگران شدم و بهش که زنگ زدم احساس حماقت بهم دست داد چون فهمیدم پیش رفیقاش بوده زیاد حرف نزدم و گوشی رو قطع کردم.

ار هخب یادم نمیره اون شب گریه کردم از حماقت خودم و خب گذشت منم برای جبران کارش بهم پیام داد و اس ام اس جوابشو ندادم و تا صبح روز بعدش بیدار موند و اپیام داد بیدار شدی بهم زنگ بزن منم تا ظهرش که از خواب بیدار شدم بعدش زنگ زدم .

گله کرد که احساس میکنم تو داری پنهان کاری میکنی و خودت نیستی با دیدن من یاد کس دیگه ای میوفتی با دست پس میزنی و با پا پیش میکشه!!!

و من پای تلفن خشکم زده بود چون ازش زمان خواسته بودم تا بهش اعتماد کنم برای همین نذاشتم از نظر فیزیکی پاشو از گلیمش دراز کنه و و کار دیگه ایانجام بدهه یا اینکه وقتی جلوی دوستاش بوسم میکرد نازم میکرد من یه کم خودمو جمع و جور میکردم تا بفهمه معذبم ولی بعد اینکه بهش گفتم تصمیم برای رابطه جدیه دیگه شک وودو دلیم رو گذاشتم پشت سر تا محکم قدم بردارم .

تو این بازه تصمیم گیری من ع فکر کرده بود من نمیخوامش و با دیدنش یاد کس دیگ ای میوفتم !!!! حتی هیچ ایده ای نداشتم که این ذهنیت چطور به مغزش خطور کرده!!!

اخرین راهی که داشت این بود که بهش گفتم من دارم صادقانه بهت میگم که چیزی برای پنهان کردن ازت ندارم و اعتماد سازی ما از هم باید طی زمان ثابت بشه!

خدا رو شکر بعد این تماس تلفنی تکلیف خودم رو فهمیدم و اینو دونستم که باید یه کم شل کنم چون داره حفتمونو اذیت یکنه .

بعدش که ازش پرسیدم ایا تغییری تو من احساس میکنه گفت اره خیلی بهتر شده ولی من هدفم این نیست که تغییرت بدم .

اما من بهش گفتم واقعا میخوام که تغییر کنم .

به هم دیگه بیشتر نزدیک شدیم و به گونه ای دو با متاسفانه صحبتامون به سمت س//ک//س چ/ت رفت و با اینکه بهش گفتم از د//ی///ک پ/یی/ک خوشم نمیاد چندین عکس در حالات مختلف برام فرستاد و من احساس خوبی یه این قضیه نداشتم چون توجه به خواسته من نکرد و قراره این مضوع رئ بعدا باهاش درمیون بذارم.

الان اوضاع خوبه و منم دوست دارم اگر خدا بخواد و صلاح بدونه کمکم کنه تا توی جهت مثبتی بتونم رابطمون رو پیش ببرم و هم زمان بتونم تلاشم رو برای قوی تر کردن ریشه هام توی کارم بکنم و تاثیرگذار باشم و رشد ونک خدایا به امید تو.

D for diet...

ما را در سایت D for diet دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: شنبه 30 فروردين 1399 ساعت: 18:10

صفحه بندی